تبليغاتX
پایگاه آموزش زبان انگليسي معصوم پور

پایگاه آموزش زبان انگليسي معصوم پور

Our topic to discuss

The darkest hour is just before the dawn.

اولین پر توهای صبح از دل تاریک ترین لحظات شب برون میاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:13  توسط امید معصوم پور  | 

بانوی فانوس بدست


Nurse

Florence Nightengale is mostly known for her radical innovations in nursing care. She was a pioneer in nursing and a reformer of hospital sanitation methods.

Born into a wealthy and well-connected British family at the 'Villa Colombaia' in Florence, Italy, she was named after the city of her birth, as was her older sister (named Parthenope for the old city that is now Naples). A brilliant and strong-willed woman, Florence rebelled against the expected role for a woman of her status, which was to become an obedient wife.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:54  توسط امید معصوم پور  | 

گل بنفشه

 

 {img_a}

یه شب گل بنفشه ای رو بهمراه یه لیوان آب به فردی میدن که تو کویر بود ازش میخوان تا صبح مواظب این گل باشه بهش میگن این گل ریشه ضخیمی نداره  پس لازم نیست زمینو زیاد بکنه یکم که ریشش زیر خاک بره بعد  ابش بدن ریشش نمیخشکه صبح که بشه صاحبش میاد و اونو تحویل میگیره دیگه هم خطری این گلو تهدید نمیکنه . تو اون منطقه کویر و خشک تشنگی شخصو وسوسه میکنه بسرش میزنه که آبو سر بکشه بخودش میگه شب کی با خبره که من این گل نکاشتم لیوان آبو میخورم واز تشنگی خلاص میشم گلو همین کناره میندازم بعدش از تاریکی شب استفاده میکنم و جام عوض میکنم کی با خبر میشه که من اصلا گلی نکاشتم . اما صبح که میشه متاسفانه فقط بکی دو تا گل تو سراسر اون کویر بزرگ کور سو میزنن صاحب اون گلا که میاد سرا از خجالت پایینه آخه افراد دیگه هم فکر میکردن اگه حالا من یک نفر این گلو نکارم مگه چیه میشه مشکلی پیش نمیاد

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:13  توسط امید معصوم پور  | 

idiom

 

pull strings

پارتی بازی کردن

to secretly use the influence you have over important people in order to get something or to help someone:

I may be able to pull a few strings if you need the document urgently.

اگه شما به مدرک نیاز دارید من از طریق پارتی بازی ممکنه کار و راه بندازم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:19  توسط امید معصوم پور  | 

اسامی کشور های سراسر جهان

Countries and Regions of the World from A to Z

http://www.nationsonline.org/oneworld/countries_of_the_world.htm

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:29  توسط امید معصوم پور  | 

متني بسيار زيبا از گابريل گارسيا ماركز

     
نویسنده / ارسال: محمدرضا حبيبي س.   
جملاتي كه هرگز تكراري نميشوند و با هر بار خواندن ، نكات تازه اي را به ما مي آموزند ...

 

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم...

 

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته

 

و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

 

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛

 

بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن،

 

در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛

 

بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه

 

برای انسان اتفاق می‌افتد

 

و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و

 

پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت

 

و تصمیمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما

 

بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید

 

بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛

 

بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است،

 

به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد

 

و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن

 

بزرگترین لذت دنیا است.

 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:41  توسط امید معصوم پور  | 

joke

A Wife's Duty
www.teacherjoe.us

A woman accompanied her husband to the doctor's office. After his checkup , the doctor called the wife into his office alone. He told her, "Your husband is suffering from a very severe disease, combined with horrible stress . If you don't do the following , your husband will surely die...Each morning, fix him a healthy breakfast. Be pleasant , and make sure he is in a good mood . For lunch make him a nutritious meal. For dinner prepare an especially nice meal for him. Don't burden him with chores , as he probably had a hard day. Don't discuss your problems with him, it will only make his stress worse . And most importantly, make love with your husband several times a week and satisfy his every whim . If you can do this for the next 10 months to a year, I think your husband will regain his health completely."  On the way home, the husband asked his wife. "What did the doctor say?"  She replied, "You're going to die"!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:35  توسط امید معصوم پور  | 

چگونه زمان خود را مدیریت کنید

 

One of the first things that graduate

students (and college students too!) learn

is that there is never enough time in the

day. How can you keep yourself sane when

you're overloaded with courses, research,

teaching, and a life? Begin with using an

academic calendar to keep track of your

days. Time management entails more than

keeping a calendar, however. It is requires

identifying your obligations, carefully

considering their importance, and making

choices about how to use your time.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:19  توسط امید معصوم پور  | 

شب نوشته ها

صدای سخن عشق را در تپش لحظه به لحظه دلت می شنوم و سرود طراوت بهار را زمزمه می کنم. می خواهم اگر بشود روزنه ای شوم به آبی آسمان دلت، از اینجا که تاریکی می بینم. و بروم پای درد دل مهتاب و چند کلمه دوستی بیاموزم. مگر می شود به ندای عرفای عشق پاسخ نداد و نرفت آنجا که نیمه دیگر سیب سرخ زندگی بر خوان نعمت بی دریغش پیشکش شده است. دستانم را بگشا و طلوع آفتاب دوستی و عشق را ببین. و ببین نگاه مرا که از طراوت نگاه تو لبریز است

I hear the voice of love in repeated beating of your heart and murmur the song of spring freshness. If possible, I want to be an aperture to the blue sky of your heart from here darkness. And I want to go to listen to moonlight grievance and learn some words of friendship. I can't help responding the gnostic voice of love and going where the other half of red apple of life is donated on numerous kindness cloths. Open my hands and watch the sunrise of friendship and love and see my face which is full of freshness of your face.

www.sababoy.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:3  توسط امید معصوم پور  | 

فروغ فرخ زاد


{img_a} 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
I shall greet the sun again
به جویبار که در من جاری بود
The stream flowing within me
به ابر ها که فکر های طویلم بودند
The clouds wich were my long reflections
به رشد دردناک سپیدار های باغ که بامن
The painful growth of the aspens in the grove
از فصل های خشک گذر می کردند
That passed through dry seasons with me

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:46  توسط امید معصوم پور  |