کتاب درامدی بر ادبیات انگلیسی 1
Introduction to Literature1.pdf
ترجمه داستان Araby
آرابی »
جیمز جویس
ترجمه : پرتو اعتصامی
جیمز جویس» نویسنده ی نامدار ایرلندی در سال 1882 در «دوبلین» در خانواده بزرگی که به»
قول پدرش « دارای شانزده یا هفده فرزند» بود به دنیا آمد . تحصیلات خود را در کالج « وود »
در شهر « گلاسکو » به پایان رسانید و سپس در « دوبلین » در کالج « بل ودر » به تحصیل
پرداخت . به زبان لاتین علاقه ی فراوان داشت .در سال 1898 به دانشگاه رویال وارد شد و
آموزش خود را در رشته ی فلسفه و زبان دنبال کرد .به تئاتر علاقه ی بسیار داشت و در سال 1900
درباره ی نمایشنامه ی «هنگامی که مامردگان بیدار می شویم » اثر « ایبس » در مجله ی
فورتینا یتلی ریویو » گفتاری نوشت . یک چند در مدرسه «دالکی » تدریس کرد و در سال 1904 »
ازدواج کرد و همراه همسرش به « زوریخ » و « تریست » رفت و درآن جا به تدریس زبان
پرداخت . سال های جنگ جهانی اول را با همسر و دو فرزندش در نهایت تنگدستی گذرانید و از
سال 1920 تا پایان عمر در پاریس به سر برد .در سال 1922 کتاب «اولیس »و در سال 1933
بیداری فینه گان » که شاهکار اوست را منتشر ساخت و در ژانویه ی سال 1941 به درود زندگی »
.گفت
A Rose for Emily به فارسی
ترجمه داستان Miss Brill
دوشيزه بريل
كاترين منسفيلد
ترجمه ارژنگ درچهزاده
با اینکه هوا خیلی عالی بود - آسمان آبی با نقاط درشت نورانی و طلایی که مثل شراب سفید بر باغ ملی افشانده شده بودند- دوشیزه بریل خوشحال بود که توانسته بود تصمیمش را در مورد پوست خزش بگیرد. هوا ساکن بود، اما با دهان باز میشد خنکای ملایمیرا حس کرد، مثل خنکای لیوان آب یخ قبل از اینکه جرعه ای از آن نوشیده شود، و گهگاهی برگی معلق در هوا میآمد، از یک جایی، از آسمان. دوشیزه بریل با دست خزش را لمس کرد. آخی! لمس دوباره آن خیلی لذت داشت. بعد از ظهر همان روز از جعبه درش آورده بود، گرد بید کش را از آن تکانده بود، ماهوت پاک کن بهش زده بود و دوباره به چشمان کوچک کم فروغ آن زندگی بخشیده بود. چشمان کوچک غمگین گفتند:"چه بر سر من آمده بود؟" اوه! چه شیرین بود که دوباره از بستر پرقوی قرمز او را دید میزدند. اما بینی اش، که از چیز سیاهی ساخته شده بود، اصلاً سر جایش سفت نبود. حتما یک طوری بهش ضربه خورده بود. عیبی ندارد! یک ذره موم آب بندی مشکی، موقعی که وقتش بشود، وقتی که خیلی لازم باشد.....شیطون کوچولو! آره، واقعا در موردش همین جور احساس میکرد. شیطون کوچولویی که دم خودش را درست در کنار گوش چپ او گاز میگرفت. خوب بود پیش تر هم آن را درآورده بود وروی دامنش نوازش کرده بود. در دست ها و بازویش احساس خارش کرد و با خود فکر کرد مال راه رفتن است. وقتی که نفس میکشید چیزی سبک و غمگین – نه! نه دقیقا غمگین!- به نظر میآمد که چیز لطیفی روی سینه اش حرکت میکند.
ترجمه داستان Hills Like White Elephants
تپه هاي آن سوي دره ايبرو[1] دراز و سفيد بود. در اين سو نه سايه اي بود و نه درختي؛ و ايستگاه،ميان دو رديف خط آهن، زير آفتاب قرار داشت. در يك سوي ايستگاه سايه گرم ساختمان افتاده بود وازدر باز نوشگاه پرده اي از مهره هاي خيزران به نخ كشيده آويخته بود تا جلو ورود پشه ها را بگيرد. مرد آمريكايي و دختر همراهش پشت ميزي، بيرون ساختمان، در سايه نشسته بودند. هوا بسيار داغ بود و چهل دقيقه ديگر قطار سريع السير ازمقصد بارسلون مي رسيد.دراين محل تلاقي دو خط، دو دقيقه اي توقف مي كرد و به سوي مادريد راه مي افتاد.
دیدن هر بامداد....

باور کن! دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست....
خوشایند است و نکرار ناپذیر. گنجشک ها بیخود شلوغش نمی کنند.
سلام سيد رضا معصومپور مدرس داشگاه هستم .کار روی این تار نما را از تیر ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و شش شروع کردم .هدفم تبادل اطلاعات بين اساتيد زبان و تسهیل در امر زبان آموزی بوده و هست . اميدوارم لحظات خوبی داشته باشيدو نظرات شما عزيزان جهت دهند ه باشد. باعٍث خوشحالیست که با وبلاگ های مشابه تبادل لینک داشته باشم. بدرود