رو دخانه ای دل صخره ای ...

زندگی


زندگی حکمت اوست چند برگی را تو ورق خواهی زد


 ما بقی را قسمت قسمتت شادی باد

زیبایی

زيبايي زبان آسماني خود را دارد  . زبانی

 فخيم تر از صدا هاي

 . دهان و لب ها

زيبايي زبان بيزما ن است مشترك در تمامي بشريت و در ياچه اي

 . آرام كه جويبارهاي نغمه خوان را به ژر فاي خود ميكشد  و خا موششان مي سازد

 


ادامه نوشته

بمناسبت در گذشت حسين پناهي





آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
 کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
 سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
 و همیشه گریه میکرد
 بی مجال اندیشه به بغضهایش
 تا کی مرا گریه کند
 تا کی
 و به کدام مرام بمیرد
 آری … دلم ! ، گلم
 ورق بزن مرا
 و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
 با سلام و عطر آویشن

********************************************

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
 تا در شبی بارانی
 آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم



ادامه نوشته

محرم ماه عاشقان حقیقی

بگو ستاره نتابد ، پرنده پر نزند

که عاشقانگی ات را ، کسی نظر نزند

 

صدای شیهه ی اسبان بی سوار ، ای کاش

نمک به قلب پر از زخم ، بیشتر نزند

ادامه نوشته

زيبايي

زيبايي زبان اسماني خود را دارد زيبايي فخيم تر از صدا هاي

 دهان و لب ها و

و زيبايي زبان بيزما ن است مشترك در تمامي بشريت و در ياچه اي

 آرام كه جويبارهاي نغمه خوان را به ژر فاي خود ميكشد  و خا موششان مي سازد

 

Beauty has its heavenly language, loftier than

 the voice of tongues & lips. It is a timeless language, common to all humanity, a calm lake that attracts the singing rivulets to its depth & makes them silent.

 

جبران خليل جبران

گم گشته ديار محبت كجا رود

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست


 گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست


 جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش


 كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست


 گم گشته ديار محبت كجا رود


 نام حبيب هست و نشان حبيب نيست


عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد


 اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست


  در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست


 اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست


جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت


 وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست


گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام


كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست

شک هایت...


شک هایت را هر گز باور نکن و به باور هایت هر گز شک نکن.



برای تو

در دنیایی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو  به دنبال نگاه زیبا باش

بنقل از شکسپیر

آن كس كه

 

حق با اوست

 

عریان و

 

بی حفاظ چنان است

 

 

كه گویی

 

جوشنی از پولاد بر تن دارد،

 

 

و آن كس كه حق با او نیست

 

و جور و ستم

 

دلش را تباه كرده است



 

، هرچند كه خود را

 

به هزار جوشن مجهز كند ،

 

 

اما

 

همچنان

 

زخم پذیر و برهنه است.

افسونگر


تـو كــه بــالا بــلــنــد و نــازنـيـنـی
تو که شیـریـن‌لب و عشق‌آفـرینی
در آن لب‌های افسـونـگـر چه‌داری
در آن‌دل غیر شـور و شر چه‌داری
چنین بامهربانی خواندنت چیست
بـدين نا مهربانی رانـدنـت چیست
دل مـن تــاب تــنـــهــایــی نــدارد
دل عـــاشــق شکـیـبایــی نــدارد

فريدون مشیری

«بیکران»

 

صدای شکستن می آید...

آغازی جاریست

در شعاع نورانی پنجره،ذره ها می رقصند.

بی صدایی با من هم صداست.

گوش می سپارم

من کجا بودم؟.....نمی دانم.

درون پایان

آغازی می شکفد.

http://greenlady.blogfa.com

here & there


هر بار كه كودكانه دست كسی را گرفتم گم شدم ، آنقدر كه در من هراس گرفتن دستی هست ، ترس از گم شدن نیست

هیچ چیزی جای صداقت را نمی گیرد ، كاش می توانستیم همیشه صادق باشیم.

-نیایش نوای دلهاست كه راه خود را به سوی بارگاه الهی می‌گشاید.

-ایمان، معرفتی است درون دلها، ورای هر گواه و دلیل.

-خداوند اندیشید و نخستین اندیشه اش فرشتگان بودند و خداوند سخن گفت و نخستین واژه اش انسان بود....

-زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد كه انتظارش را داریم.

-به من می گو یند : " اگر برده ای را خفته دیدی بیدارش نكن شاید خواب ازادی را میبیند . " و من به انها میگویم : " اگر برده ای را خفته دیدید بیدارش كنید و ازادی را برایش توصیف كنید. "خلیل جبران

-هنگامیکه در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خودکم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند.

-احساسی که "دردش" می نامید، لرزه بر پرده رقیقی است که ادراکتان را در بر گرفته ، همچون پرده ای که هسته را در بر گرفته و این پرده را شکافتن باید تا گیاه از ظلمت زمین به روشنای خورشید رسد...

-عشق همانگونه که تاج بر سرت می نهد به صلیبت نیز می کشد.

بهار را باور کن

هيچ يادت هست

كه زمين را عطشي وحشي سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگي با جگر خاك چه كرد

هيچ يادت هست

توي

تاريكي شب هاي بلند

سيلي سرما با تاك چه كرد

با سرو سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناك چهكرد

هيچ يادت هست

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ

 با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

خاك جان يافته است

 تو چرا سنگ شدي

تو چرا اينهمه دلتاگ شدي

باز كن پنجره ها را

و بهاران را

باور كن

جبران خلیل جبران

 

 

I have learned silence from the talkative, toleration from the intolerant, and kindness from the unkind; yet, strange, I am ungrateful to these teachers

من سكوت را از آدم پر گو آموختم و بردباري را از نابردبار و مهرباني را از نامهربان اما عجيب است كه قدردان اين آموزگاران نيستم

 

spring

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمة شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

ادامه نوشته

Great beauty captures me , but a beauty still greater frees me even from itself.

زیبایی بزرگ شیفته ام می سازد اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند حتی از خودش.

جبران خلیل جبران

جبران خلیل جبران

 

When either your joy or your sorrow becomes great the world becomes small.

هنگامی که شاد مانی یا اندو هتان بزر گتر شود دنیا کوچکتر میشود

برگرفته از عارفانه ها

گزیده آثار جبران خلیل جبران

با ستاره ها

 

با ستاره‌ها

شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها
گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها

همچـو خامشان بسته‌ام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها
ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم
مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها

از البوم با ستاره ها -خواننده همایون شجریان

سهراب سپهری

 

ساده رنگ

آسمان آبی تر

آب آبی تر.

من در ایوانم رعنا سر حوض.

رخت می شوید رعنا.

بر گها میریزد.

مادرم صبحی میگفت :موسم دلگیریست.

من به او گفتم :زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست.

The SIMPLE,THE COLOUR

The sky, bluer

The water, bluer

I am on the veranda. Ra’ana is at the pond.

Ra’ana is washing clothes.

Leaves are falling.

It is a forlorn season said mother this morning.

Life is an apple, said I. one should bite into it unpeeled.

SOHRAB SEPEHRI

FROM:THE WATER’S FOOTFALL

THE GREEN VOLUME

 

سهراب

 

 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوبست

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید...

حال همه ما خوب است

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

ادامه نوشته

یه شعر زیبا

Hold fast to dreams

For if dreams die

Life is a broken-winged bird

That cannot fly

http://rrp.blogfa.com/post-632.aspx

ادامه نوشته

ومطلبی دیگر

 

The whole play of existence is so beautiful that laughter

Can be the only response to it.

Only laughter can be the real prayer , gratitude.

سر تاسر بازی وجود چنان زیباست که خنده میتواند تنها پاسخ به آن باشد.تنها خنده میتواند نیایش و سپاس باشد.

 

یه قسمت ادبی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود....

 

شکفتن

 

 

گل سرخ زیبا میشکفد چون تلاش نمیکند نیلوفر باشد

و نیلوفر ها اینگونه زیبا میشکفند چون چیزی از افسانه شکفتن گل های دیگر نمیدانند همه چیز در طبیعت زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابتند هیچ یک نمیخواهد دیگری باشد همه به راه خود می روند

The roses bloom so beautifully because they are not trying to become lotuses. And the lotuses bloom so beautifully because they have not heard the legends about other flowers.

Everything in nature goes so beautifully in accord, because nobody is trying to compete with anybody, nobody is trying to become anybody else. Everything is the way it is

 

مهر

 

 

مهر رویت رویایی  از جلوس حقیقت است پس خبرش کنید تا ستاره ستاره ما را بچیند چنانکه پلک آب نلرزد و آبروی ماه نریزد این احتیاط عشق است

 نه شر ط اضطراب انسان

مهر خوابی از خنکای خدا و فرشته است که پیاده از پل پنهان پلکهایت میگذرد مهر پیامبری آراسته از رستکاری راز هاست که در شب عشق آدمی بشارت از نور و نماز و نوازش دارد وه من چه لرزان و کودکم در تلاوت نامش

 

فریدون مشیری

 

گل بنفشه

 

 {img_a}

یه شب گل بنفشه ای رو بهمراه یه لیوان آب به فردی میدن که تو کویر بود ازش میخوان تا صبح مواظب این گل باشه بهش میگن این گل ریشه ضخیمی نداره  پس لازم نیست زمینو زیاد بکنه یکم که ریشش زیر خاک بره بعد  ابش بدن ریشش نمیخشکه صبح که بشه صاحبش میاد و اونو تحویل میگیره دیگه هم خطری این گلو تهدید نمیکنه . تو اون منطقه کویر و خشک تشنگی شخصو وسوسه میکنه بسرش میزنه که آبو سر بکشه بخودش میگه شب کی با خبره که من این گل نکاشتم لیوان آبو میخورم واز تشنگی خلاص میشم گلو همین کناره میندازم بعدش از تاریکی شب استفاده میکنم و جام عوض میکنم کی با خبر میشه که من اصلا گلی نکاشتم . اما صبح که میشه متاسفانه فقط بکی دو تا گل تو سراسر اون کویر بزرگ کور سو میزنن صاحب اون گلا که میاد سرا از خجالت پایینه آخه افراد دیگه هم فکر میکردن اگه حالا من یک نفر این گلو نکارم مگه چیه میشه مشکلی پیش نمیاد

 

شب نوشته ها

صدای سخن عشق را در تپش لحظه به لحظه دلت می شنوم و سرود طراوت بهار را زمزمه می کنم. می خواهم اگر بشود روزنه ای شوم به آبی آسمان دلت، از اینجا که تاریکی می بینم. و بروم پای درد دل مهتاب و چند کلمه دوستی بیاموزم. مگر می شود به ندای عرفای عشق پاسخ نداد و نرفت آنجا که نیمه دیگر سیب سرخ زندگی بر خوان نعمت بی دریغش پیشکش شده است. دستانم را بگشا و طلوع آفتاب دوستی و عشق را ببین. و ببین نگاه مرا که از طراوت نگاه تو لبریز است

I hear the voice of love in repeated beating of your heart and murmur the song of spring freshness. If possible, I want to be an aperture to the blue sky of your heart from here darkness. And I want to go to listen to moonlight grievance and learn some words of friendship. I can't help responding the gnostic voice of love and going where the other half of red apple of life is donated on numerous kindness cloths. Open my hands and watch the sunrise of friendship and love and see my face which is full of freshness of your face.

www.sababoy.blogfa.com

فروغ فرخ زاد


{img_a} 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
I shall greet the sun again
به جویبار که در من جاری بود
The stream flowing within me
به ابر ها که فکر های طویلم بودند
The clouds wich were my long reflections
به رشد دردناک سپیدار های باغ که بامن
The painful growth of the aspens in the grove
از فصل های خشک گذر می کردند
That passed through dry seasons with me

فروغ فرخ زاد

شب نوشته ها(ارسالی از آقای صفری)

دستانم را بگشا و طلوع آفتاب دوستی و عشق را ببین. و ببین نگاه مرا که از طراوت نگاه تو لبریز است.

Open my hands and watch the sunrise of friendship and love and see my face which is full of freshness of your face

حافظ

 

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها

بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

کـه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها

همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

 

O beautiful wine-bearer, bring forth the cup and put it to my lips

Path of love seemed easy at first, what came was many hardships.

With its perfume, the morning breeze unlocks those beautiful locks

The curl of those dark ringlets, many hearts to shreds strips.

In the house of my Beloved, how can I enjoy the feast

Since the church bells call the call that for pilgrimage equips.

With wine color your robe, one of the old Magi’s best tips

Trust in this traveler’s tips, who knows of many paths and trips.

The dark midnight, fearful waves, and the tempestuous whirlpool

How can he know of our state, while ports house his unladen ships.

I followed my own path of love, and now I am in bad repute

How can a secret remain veiled, if from every tongue it drips

If His presence you seek, Hafiz, then why yourself eclipse

Stick to the One you know, let go of imaginary trips.

© Shahriar Shahriari

Los Angeles, Ca

April 9, 1999


فروغ فرخ زاد


{img_a} 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
I shall greet the sun again
به جویبار که در من جاری بود
The stream flowing within me
به ابر ها که فکر های طویلم بودند
The clouds wich were my long reflections
به رشد دردناک سپیدار های باغ که بامن
The painful growth of the aspens in the grove
از فصل های خشک گذر می کردند
That passed through dry seasons with me

فروغ فرخ زاد

سهراب

http://a248.e.akamai.net/f/80/71/6h/www.ftd.com/pics/products/P406_330x370.jpg 

كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

 

Our business  is not to fathom the secret of the Rrose

Our business is perhaps

To float in the enchantment of the rose

 

پرواز

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی

که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

ادامه نوشته

 

And some message on the way

Some day

I shall come & bring a message

 I shall cast light into veins

And I shall call out: o you whose baskets are full of dreams

I have brought you an apple, the red apple of the sun

پيامي در راه

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم  ريخت

و صدا خواهم در داد اي سبد هاتان پر خواب

سيب آوردم سيب سرخ خورشيد

Beyond the seas there is a town

Where the windows are open to manifestation

The rooftops are inhabited by pigeons gazing

At the jets of human intelligence

In the hand of each ten- year – old child lies

A bough of knowledge

The townsfolk gaze at a brick row

As if at a flame , or a delicate dream

پشت در ياها شهري ست

كه در ان پنجره ها رو به تجلي باز است

بام ها جاي كبوتر هايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند

دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است

مردم شهر به يك چينه  چنان مينگرند

كه به يك شعله به يك خواب لطيف

 

The earth can hear the music of your feelings

And the fluttering sound of birds of  myths is heard

In the wind

خاك موسيقي احساس ترا ميشنود

و صداي پر مرغان اساطيري مي آيد در باد

 

Beyond the seas there is a town

Where the realm of the sun is as vast as the eyes of the early –risers

پشت دريا شهري است كه در ان وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است

Poets are the inherits of water ,wisdom. And light

شاعران وارث اب و خرد و روشنييند

Beyond the seas there is a town!

One should build a boat.

پشت در يا شهريست قايقي با يد ساخت

فریدون مشیری

زمزمه ای در بهار

 دو شاخه نرگست ای یار دلبند
 چه خوش عطری درین ایوان پراکند
 اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
 گل نارنج و تنگ آب و ماهی
 صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
 که از او می ستانی هر چه خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر

خاکستر وجود من

                ارغوانی دستان تو را آنجا که مهربانی از

آسمان می بارد هدیه می گیرم، در  روز میلاد من. هر شب را تا به صبح در

 خاکستری کردار خود غوطه ور می شوم تا....

I'm dedicated the purple of your hand where the sky

 is raining kindness when my birthday.

I'm plunged in the gray of my acts night till

...............

بفیه را در اینجا بخوانید

 www.sababoy.blogfa.com

  It was written by Hadi Safaree

دوزبانه

To see the world in a grain of sand, and a heaven in a wild flower; Hold infinity in the palm of your hand, and eternity in an hour

برای دیدن دنیا در یک دانه شن، و عرش در یک گل وحشی، بی نهایت را در کف دستت نگاه دار و ابدیت را در یک ساعت

Yesterday is past, it is history.

 Tomorrow is future, it is a mystery.

 Today is present, it is a gift!

دیروز گذشته است، دیگر باز نمی

گردد

فردا آینده است، رازی بیش نیست

امروز حال است، هدیه ای است گران بها

درنور گلهای مهتاب گون اقاقی

 

در زیر باران ابریشمین نگاهت

بار دگر

ای گل سایه رست چمنزار تنهایی من

چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم

درتیرگی های بیگانه با روشنایی

همراز مهتاب گشتم

امشب به شکرانه بارش پر نثار نگاهت

ای ابر بارانی مهربانی

من با شب و جوی و ساحل غزل می سرایم

زین خشک سالان و بی برگی دیرگاهان

تا جوشش و رویش لحظه های ازل می گرایم

در پرده عصمت باغ های خیالم

چون نور و چون عطر جاری ست

شعر زلال نگاهت

دوشیزه تر از حقیقت

آه ای نسیم سخن های تو

نبض هر لحظه ی زندگانی

در نور گلهای مهتاب گون اقاقی

در سکوت این خیابان

با من دمی گفت وگو کن

از پاکی چشمه های بلورین کهسار

وز شوق پوینده ی آوان بیابان

از دولت بخت شیرین

دراین شب شاد قدسی

پیمان خورشید چشم تو جاوید بادا

قسمتي از شعر فروغ فرخ زاد

زندگي شايد

يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از ان ميگذرد.

زند گي شايد

ريسمانيست كه مردي با ان خود را از شاخه مي اويزد

زنگي شايد طفليست كه از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو هم اغوشي

perhaps life  is

a long street along which a woman

with a basket passes every day

Perhaps life

Is a rope with which a man hangs himself from a branch

Perhaps life is a child returning home from school

Perhaps life is the lighting of a cigarette between the lethargic intervals of two lovemakings

 

دست نوشته هایی برای زندگی

 

https://www.lakeworks.com/gxar/main.php/d/2248-6/rose-flower.jpg

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

مغايرتهای زمان ما

 Paradox of Our Times

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 

We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

  

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

افکار شما

 

The condition of your life

.is the reflection of your thought

.You would become the person that you think of daily

.Join these days & make a perfect person

.You creat your thoughts,so try to creat nice ones

,وضعیت زندگی شما باز تاب افکار شماست

شما آن کسی می شوید که هر روز در باره

اش فکر می کنید

پس این روزها را به هم پیوند زنید و

 انسانی کامل بسازید

این شمائید که افکار خود را خلق می

 کنید

پس سعی کنید افکار خوب خلق کنید

 

شادکامی

 

http://www.digitalphotoartistry.com/rose1.jpg

Happiness cannot come from without.

It most come from within.

It is not what we see and touch

or that which others do for us

which makes us happy:

it is that which we think and feel and do.

First for the other fellow

and then for ourselves.

  

شادکامی نه از برون بلکه از درون فرا می روید

شادکامی آن نیست که می بینیم و لمس می کنیم

و یا چیزی که دیگران برایمان انجام می دهند

و شادمانمان می سازند.

شادکامی آن است که ما

می اندیشیم، حس می کنیم و انجام می دهیم

نخست برای دیگر همنوعان

و سپس برای خود

 

http://members.cox.net/iphcarchives/preacher.gif

I went to see the preacher

To teach me how to pray

He looked at me how to pray

He looked at me and smiled then the preacher turned away

He said if you want to tell him something

You aint gotta fold your heart

Your soul & believe it

And I’d say Amen

رفتم که کشیش را ببینم که بمن بیاموزد که چطور دعا کنم

او بمن نگاه کرد و خندید

          سپس برگشت و رفت او گفت اگر میخواهی به او چیزی بگویی دستانت را در هم نکن

حر فت را با قلبت بزن

با جانت و باورش کن

ومن امین خواهم گفت

 

يه شعر

مهربانی

سوزنی در دست گیرو
بانخی ارزان بدوز
خند ه ای را بر لبش
*
او که می دوزد نگاهش رابه در
نیست حتی یک ستاره در شبش
*
یا گلی زیبا بکش در دفترت
هدیه اش کن
تا گذارد بر سرش
*
دست هایش را بگیر
*
او یتیمی بی پناه است
او که می گرید برای مادرش

یه لبخند

 

A smile costs nothing, but gives much-
It takes but a moment, but the memory of it usually lasts forever.
None are so rich that can get along without it-
And none are so poor but that can be made rich by it.

يك لبخند بدون هیچ هزینه ای  چيز هاي زيادي بهمراه دارد با اینکه  لحظه ای بیش  نمی انجامد اما معمولا ياد ان  براي هميشه در ذهن ميماند كسي كه ثرتمند نيست ميتواند با آن همراه شودو كسي كه فقير هم نيست ميتواند با ان غني گردد


It enriches those who receive, without making poor those who give-
It creates sunshine in the home,
Fosters good will in business,
And is the best antidote for trouble-
And yet it cannot be begged, borrowed, or stolen, for it is of no value
Unless it is given away.

 يك لبخند كساني را كه ان را در يافت ميكنند غني ميكند بدون اينكه كساني كه ان را داده اند فقير سازد خوشي و شادي را در خانه مي افريند  نيت خوب را در كسب و كار رونق ميبخشد و بهترين پاد زهر مشكلات است و با اين حال شما نميتوانيد ان را گدايي كنيد قرض بگيريد يا بدزديد چون بي ارزش است مگر اين كه بخشيده شود


Some people are too busy to give you a smile-
Give them one of yours-
For the good Lord knows that no one needs a smile so badly
As he or she who has no more smiles left to give.

بر خي از افراد آ نقدر مشغولند كه نميتوانند به شما لبخندي بزنند به انها لبخندي بزنيد بخاطر اينكه خداوند مهربان ميداند كه هيچ كس به اندازه كسي كه لبخندي براي زدن ندارد به يك لبخند نياز مند نيست

یه شعر

 

http://www.digitalphotoartistry.com/rose1.jpg

این قصه ها که به پایان نمی رسد
این کوچه ها به خیابان نمی رسد
چشم امید نیست به فانوس جستجو
نوبت به رخ نمودن انسان نمی رسد
آیا خدا هنوز این حوالی ست
شک های ما که به ایمان نمی رسد
از چشم های خسته مباد انتظار اشک
از ابر های خسته که باران نمی رسد
فردای روز آخر اسفند ماه ما
پاییز می رسد...بهاران نمی رسد