
I went to see the preacher
To teach me how to pray
He looked at me how to pray
He looked at me and smiled then the preacher turned away
He said if you want to tell him something
You aint gotta fold your heart
Your soul & believe it
And I’d say Amen
رفتم که کشیش را ببینم که بمن بیاموزد که چطور دعا کنم
او بمن نگاه کرد و خندید
سپس برگشت و رفت او گفت اگر میخواهی به او چیزی بگویی دستانت را در هم نکن
حر فت را با قلبت بزن
با جانت و باورش کن
ومن امین خواهم گفت
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 23:27 توسط سید رضا معصوم پور
|
سلام سيد رضا معصومپور مدرس داشگاه هستم .کار روی این تار نما را از تیر ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و شش شروع کردم .هدفم تبادل اطلاعات بين اساتيد زبان و تسهیل در امر زبان آموزی بوده و هست . اميدوارم لحظات خوبی داشته باشيدو نظرات شما عزيزان جهت دهند ه باشد. باعٍث خوشحالیست که با وبلاگ های مشابه تبادل لینک داشته باشم. بدرود